| www.asfar.ir - Articles by Ali Tabatabai Yazdi | |||
|
|||
|
|
|
خواجه را بین که از سحر تا شام
دارد اندیشه شراب و طعام شکم از خوشدلی و خوش حالی گاه پر می کند گهی خالی فارغ از خلد و ایمن از دوزخ جای او مزبله است یا مطبخ کار او بهر نفس پروردن روز و شب ریدن است یا خوردن معده فاسد ز اشتهای دروغ میدهد تیز(1) و میزند آروغ زین دو باد عفن ز طبع کثیف داد بر باد نقد عمر شریف بس که زد معده بر دماغش دود روزن عقل شد بر او مسدود(2) چون شود پر دهان و آس شکم گردد از سینه علم و دانش کم هرکه را بنگری ز دشمن و دوست قیمت او به قدر همت اوست هر که را همت این بود که مدام رودش در درون شراب و طعام قیمت او اگر بیفزاید آن بود کز درون برون آید چه از این زشت تر بود به جهان؟ که طفیل شکم کنی دل و جان 1. تیز به معنی باد شکم است اگر صدادار باشد و با فعل «دادن» به کار میرود. 2. البطنة تذهب الفطنة.
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ دوشنبه 25 مرداد 1389 ساعت 3:52 بعدازظهر (نظر بدهید)
در شبی مهتابی که روی نگار مهتاب، امشب تابشِ خورشید دارد دل آرزوی آن که میدانید دارد! آری درونِ جانِ من غوغاست امشب گویی دلم دلشورهای جاوید دارد این ماهتابِ تاشکند است آه شاید چشمی به دستافشانیِ ناهید دارد یاری که من دارم دلش سنگ است و خارا در سر غرورِ خسرو و جمشید دارد صد حیف یارم بهترین دلدارِ دنیاست ور نه، که در دل کندنش تردید دارد؟ یارم بتی افسونگر است ای حُسنجویان هر حسنِ روزافزون که میخواهید دارد وقتی خرامان میرود با عشوه و ناز رقصی چو رقصِ شاخههایِ بید دارد عیبم مکن، دلدارِ من شوخ است و شیرین دندان و لب از قند و مروارید دارد از جانبِ عقل و دل و عُرف و شریعت عشقی چنین شیرین، دو صد تأیید دارد! هرچند بهرِ عشق پیرم من ولیکن دل، نوجوان است و هزار امید دارد علی طباطبایی یزدی 12 تیر 1389
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ يكشنبه 13 تير 1389 ساعت 10:05 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۱)
برگی از گلستان سعدی از دوره تیموری از گالری هنری فریر در واشنگتن. بنى آدم اعضاى يك پیکرند كه در آفرينش ز يك گوهرند چو عضوى به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار تو كز محنت ديگران بىغمى نشايد كه نامت نهند آدمى شعر مشهور «بنی آدم اعضای یک پیکرند» در باب اول گلستان است، ذیل این حکایت: «بر بالین تربت يحيی پيغامبر عليه السلام معتکف بودم در جامع دمشق، که يکی از ملوک عرب که به بیانصافی منسوب بود اتفاقاً به زيارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست. آنـان كـه غـنـىتـرنـد مـحــتـاجتـرند ما ایرانیان مباهات میکنیم که بر سردر سازمان ملل متحده در نیویورک از میان این همه گفتارهای نیک از شاعران و حکمای سراسر عالم در طول تاریخ، همین شعر سعدی کتابت شده است:
Human beings are members of a whole, این شعر ـ چنان که سعدی در اشعارش بسیار مکرر بر احادیث نبوی نظر داشته است ـ ترجمهای است از این حدیث که از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم در بسیاری از کتب حدیثی نقل شده و فرموده: «إنّ مَثَلَ المؤمنینَ في تَوادُدِهِم وَتَراحُمِهِم کَمَثَلِ الجسَدِ، إذَا اشتَکیٰ مِنهُ عُضوٌ تَداعیٰ لَهُ سائِرُ أعضاءِ جَسَدِهِ بِالسَهَرِ وَالحُمّیٰ» و مشابه این حدیث از امام صادق علیه السلام نیز در کتاب مؤمن حسین بن سعید اهوازی از قرن سوم نقل شده است. این که در برخی مقالات، اهل تحقیق مآخذی دیگر برای مصرع دوم شعر ذکر کردهاند، چندان پسند خاطر نمینماید. مرحوم مطهری در انسان کامل، دربارهٔ این شعر سعدی فرموده است که خصلتی که سبب میشود همهٔ اعضای بدن با مشکلی که در یک عضو پدید میآید بیخوابی بکشند یا گرمای تب آنها را فرا بگیرد، وجود روحی است که بدن دارد. اگر جسد مرده باشد و دستش را تکه تکه کنند در حال بقیه اعضا هیچ تغییری حاصل نمیشود. و روح ایمان است که انسانها را اعضای یک پیکر میکند. و حدیث پیامبر که در آن مشبه «مؤمنین» اند صحیح است و شعر سعدی که در آن «بنیآدم» به اعضای جسد تشبیه شدهاند، ترجمهای است غلط. آیا ویتنامیها بنیآدم نیستند یا آمریکایی ها بنیآدم نیستند؟ هر دو بنیآدمند اما همدردی نداشتند. روح ایمان در جامعه، سبب میشود که پیکری واحد و همبسته و همدرد درست شود و روزگار، هر عضوی را در آن پیکر به درد آورد، باقی اعضا با او به بیداری و ناآرامی و تب همراه میشوند. اشکال مرحوم مطهری هر چند می تواند شرح خوبی بر این سخن باشد اما تقریباً در مورد شعر سعدی صحیح نیست. سعدی در این شعر سیمای بنیآدم را «آنچنان که باید باشند» تصویر کرده است، نه آن چنان که هستند. یعنی سعدی در این شعر دعوت کرده است به این که بنیآدم با هم چنان رابطهای را که مؤمنان دارند باید داشته باشند. یعنی شأن آدمیت را چنان می بیند که باید چنان که پیامبر اکرم فرموده است «مؤمنانه» روحی پاک در آنها باشد، که اعضای یک پیکر شوند. و برای همین است که در آخر فرموده است «تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی». چاپ اسکناس ده هزار تومانی و درج بیت اول این شعر در پشت آن، جدال قائلان به «دیگر» و «پیکر» را در این شعر، در مطبوعات زنده کرده است. در ابتدا باید گفت که صورت «اعضای یکدیگر» معنی جالبی ندارد! و تشبیه هم در آن، صورت کاملی پیدا نمیکند. البته نه این که زید گوش عمرو و عمرو پای بکر و بکر بینی زید باشد. بلکه این معنی که هر شخصی عضوی از دیگری باشد، تصور درستش این است که مثلاً یکی از دوستان من چشم من است، عزیز من است. و اگر دردی به او رسد من ناآرام میشوم. و من نیز مثلاً دست کسی هستم، اگر به من دردی برسد همهٔ اعضای او بیقرار میشوند، یعنی او بیقرار میشود. به هر حال بعید است مراد گوینده این باشد. رابطه در این معنی کاملاً دو طرفه است. بین دو انسان از یک جامعه. نهایتاً میتوان فرض کرد که این رابطه دونفره بین یک نفر و تک تک افراد کل جامعه برقرار است و همه افراد جامعه برای مثلاً دستشان که به درد آمده ناآراماند. صورت «اعضای یک پیکرند» هیچ تعقیدی ندارد. تشبیه در آن تام و تمام است و اگر شعر ناظر بر حدیث باشد، ترجمهای درست از آن ارائه شده است و اگر هم ناظر بر حدیث نباشد، کاملاً گویاست و هیچ پیچیدگی در آن نیست. هر فرد عضوی از پیکر جامعه است. گوهر همهٔ افراد انسانی جامعه یکی است. جامعه انسانی در برابر دردمندی یک فرد، ناآرامی و بیقراری میکند، تا وقتی که آن درد برطرف شود و آرام بنشیند. چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار. تشبیهی است مرکب و آسانفهم. البته چنان که میبینید، در ترجمهای هم که در بالا نقل شد و بر سردر سازمان ملل است، صورت دوم (یک پیکرند) ترجمه شده است. اما رجحان صورت دوم بر اول، دلیل بر اصالت آن نمیشود. به هر حال باید دید شیخ اجل چه فرمودهاند. به نسخ خطی گلستان که مراجعه میکنیم صورت «یکدیگر» را میبینیم. سعید نفیسی معتقد است که به علت تداول خط رقاع در روزگار سعدی، و اینکه «در این خط برخی از حروف را که ما جدا مینویسیم به یکدیگر میچسباندند و ازآن جمله برای رعایت تندنویسی، دال دیگر را به حرف یای بعد از آن متصل میکردند، هنگامی که خواستهاند این شعر سعدی را از خط رقاع به خط دیگری نقل کنند (یکپیکر) را (یکدیگر) خواندهاند و این نقص فاحش درشعر سعدی پیش آمده است» (مجله کاوش، شماره اول، دوره دوم، آبان 1342 ص 23). حال با این همه سر و صدا و در نتیجه آن، استعلام بانک مرکزی از فرهنگستان زبان برای تشخیص صورت صحیح بیت، و تأیید «یکدیگر» از طرف فرهنگستان، دیگر مجالی برای تصحیح آن نیست. خوشبختانه، شعر مشهورتر از آن است که اسکناس یکصدهزار ریالی بتواند تأثیری در آن بگذارد.
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ يكشنبه 13 تير 1389 ساعت 9:39 بعدازظهر (نظر بدهید)
دیدم به بوستان دو جوان را کنار رود
این کام آن مکیده و آن ناز خفته بود آن در برش گرفته به نرمی تنش فشرد اين گردنش گرفته در آغوش او غنود آن خندههای شهد و شکر مینمود و این نه لب ز لب گشود و نه چشم از رخش ربود وصلی شده میسر و بوس و کنار هم وصلی تمام و دیده تماشاش مینمود ): با یاد آن غزال سبکپوی بیوفا کز من فراری است، غمی در دلم فزود گشتم مصمم از پی صید دلش... چه دیر! گشتم نوان و پیر ز جور غمش... چه زود! علی طباطبایی یزدی 8/تیر/1389
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ سه شنبه 8 تير 1389 ساعت 11:12 قبلازظهر (نظر بدهید)
از آن سوي ديوار مي خواند پريسا و نسخه خطي سفينه غزلي كه مرا به آن سوي آمودريا كشيده است:
به حريم خلوت خود شبي چه شود نهفته بخوانيم به كنار من بنشيني و به كنار خود بنشانيم من اگر چه پيرم و ناتوان تو مرا ز درگه خود مران كه گذشته در غمت اي جوان همه روزگار جوانيم... به نستعليق بدي چليپا نوشته است: هرچند ميروم كه نيايم نميشود يا ديده بر رخش نگشايم نميشود هرچند ميكنم كه چو از دور بينمش خود را به عالمي ننمايم نميشود هرچند ميدهم به دل خود قرار صبر شايد به شكوه لب نگشايم نميشود هرچند ميزنم در وارستگي مگر با خود به زور صبر برآيم نميشود ..................... خدايا وصل
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ دوشنبه 7 تير 1389 ساعت 10:20 بعدازظهر (نظر بدهید)
میدانستم آيةالله مستجابی كه خداش در همه حال از بلا نگه دارد، گنجينه كمنظيری از شعر را در ذهن دارد، و حافظه قوی و ذوق سرشار اين استاد سالمند كه در آستانه نودسالگی است هم چنين اقتضا میكند. از كودكی يا او را در خانه پدر در كنار پدرم ديدهام يا همراه پدر به خانه باصفايش در اصفهان روزها را شب و شبها را روز كرده بودم. آری، از ايشان پرسيدم آيا میدانيد كه اين شعر را كه سروده؟ «بهار بود و تو بودی و عشق بود و اميد / بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت» شعر معروفی است. استاد تأملی كرد و گفت اين شعر مال پدر توست. بعد زمزمه كرد: بهار بود و تو بودی و عشق بود و اميد / بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت. گفت اين را برای هيچ كس، هيچ كس جز پدرت نخوان. اين فقط مال پدرت است. بعد مثل كودكی بغض كرد و چشمانش خيس اشک شد و آرام آرام گفت: بهار رفت و... تو رفتی و.... هر چه بود... گذشت.
شعر از ايرج دهقان بود. شعر كامل را دوست هنرمندم آقای احسانالله شكراللهی با خط زيبايش نوشت و در بخش خطی كتابخانه مجلس مرا مشعوف كرد و گفتم آن را در اسفار میگذارم. اين هم اخوانيه ایست خطخطی كه بعد از ديدن خط زيبايش بر زبانم رفت. اعنات خط در اين شعر شايد بر بسياری ناپسند آيد اما در ذهن من تفننی بديع بود. يار، خطش خاطر ما شاد كرد 'شكر خدا'، يار، مرا ياد كرد با رخ زيباش به دل غم سپرد با خط خود از غمم آزاد كرد خط خوشش رونق عالم فزود فصل نوی در هنر ايجاد كرد! با خط و خالی كه به مجلس نمود دوش نديدی كه چه بيداد كرد رنگ هنر داد به اسفار من جنگ مرا جامع اضداد كرد ايرج دهقان ز خطش جان گرفت عالم جان را غزلآباد كرد خاطرش از ياد نه آسان رود آنكه چنين خاطر ما شاد كرد
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ يكشنبه 2 خرداد 1389 ساعت 11:29 قبلازظهر (نظر بدهید)
![]() فتحعلی شاه قاجار، هم شاعر بود و هم خوشنویس. در سال 1212 بر تخت سلطنت نشست و در 1250 درگذشت و در قم مدفون شد. در دورهای سلطنت کرد که در ایران درگیریها با روسیه منجر به دو معاهده معروف گلستان و ترکمانچای ـ که شاید حرکتی عاقلانه در برابر وضعیت دشوار آن روز بود ـ شد و بر شیعیان ناحیه قفقاز سختی بسیار رفت. عباسمیرزا در این میان رشادتها میکرد. اما فتحعلی شاه، فقط شاعر بود و خوشنویس، و هنگام جلوس بر تخت از جواهرات گرانبهای بسیار، احساس قدرت میکرد! شعرهایی که از فتحعلی شاه مانده است نشان از ذوق ادبی او دارند. قریحهٔ شاعری فتحعلی شاه را، فرزندانش نیز به ارث بردند. چهرهٔ ادبی شاخص این دودمان، که شاید بتوان گفت از چهرههای شاخص قرن بود، ایرج میرزا نبیرهٔ فتحعلی شاه است که از پدر(صدر الشعرای دربار مظفرالدین شاه) و پدربزرگش (متخلص به انصاف) خوشنویسی و شاعری را به ارث برد و شعرش، از نمونههای عالی شعر در ادبیات فارسی است. در میان آن همه فرزندی که از فتحعلی شاه بر جای ماند، یکی ملک ایرج بود (پدربزرگ ایرج میرزا) که مراتب علمی را از دوره نوجوانی طی کرد و ادبیات خواند و فقه خواند و شاگرد میرزا فضل الله ساوجی بود و مصاحب شیخ مهدی کجوری. و یکی دیگر محمد میرزا.
از آلبوم دفتر شماره 47 در فهرست کتابخانه سلطنتی بدری آتابای بهانهٔ این یادداشت سلطان است. سلطان قاجار، سیف الدین محمد میرزا فرزند فتحعلیشاه قاجار که در سال 1227 در طهران متولد شده (یعنی پانزده سال پس از جلوس پدرش)، و مادرش از گرجیزادگان است. در سال 1240 (یعنی زمان ناصرالدین شاه) به حکومت عراق عجم منصوب شده و با برخی مشاهیر مشایخ خود از جمله حاج زینالعابدین شیروانی مؤلف بستان السیاحه و ریاض السیاحه معاصر بوده است. دیوانش را در یکی از شبهای بهارستان(1)، با دوستان تورق کردیم و از تذوّق ادبی حظّی بردیم. بدنه اصلی دیوانش غزلهایی است که حال و هوای شوریدگی کممایهٔ وحشی بافقی و بعدها عمدهٔ شعرای دوره قاجار را دارد. و البته در میان شاعران آن دوره، در روانی کلام و بیپیرایگی تغزلش، موفقتر است. یکی از نمونههای خوبی که در دیوانش بود این است: غزل 133 تا کی ببری به شوخ و شنگی دین و دلم ای بتِ فرنگی(2) ترسم که ز آهِ من بگیرد آئینهٔ روی دوست، زنگی قد تو اگر شبیه سرو است کی سرو بود بدین خدنگی(3) کردی به هزار رنگ، رامم رامم نشوی به هیچ رنگی در بزم تو آفتابِ تابان! مه دفبهکف است و زهره چنگی بنهفته به سینهٔ بلورین(4) مانند دلت کجاست سنگی یا غزل 46 با این مطلع: نه در کویش توان شامی سحر کرد نه جز فکرش توان فکر دگر کرد (5) به استقبال ترجیع بند معروف سعدی (بنشینم و صبر پیش گیرم / دنبالهٔ کار خویش گیرم) ترجیع بندی دلپذیر هم دارد که بند ترجیعش این است: «دل را ز غم تو خون نمایم / وز دیدهٔ خود برون نمایم». برخی ابیاتش همچون شعر سعدی روان و زیباست: ای ترک ستمگر جفاکیش بر من مپسند جور ازین بیش... یا ای شوخ پریوش شکرخند نوشین دهن تو چشمهٔ قند... مصحح دیوان، غلامحسین جواهری وجدی، متولد 1303 در قم، شاعر و معلم و دبیر انجمن ادبی است و هموست که با نام مستعار «خروس بیمحل» در روزنامهٔ توفیق فکاهی مینوشت. علاوه بر این دیوان، دواوین قصاب کاشانی، عرفی شیرازی، نظیری نیشابوری را تصحیح کرده و چند کتاب ادبی دیگر نیز دارد. اما این نمونه کارش که از نظر گذشت، بسیار مغلوط بود. در مقدمهای که جواهری بر دیوان زده از آثار سلطان نام برده است: ملوک الکلام، مثنوی تحفة الحرمین و سیف الرسائل، که این آخرین را، دوست نسخهپژوهم سید محمدحسین حکیم، در میان نسخههای کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران دیده است. 1. عنوانی است که دوست هنرورم احسان الله شکراللهی به این شبها داده است. 2. فرض کنید دختر یکی از سفیران فرنگ است به دربار محمدشاه قاجار. 3. عبارت دیوان است، اما قافیه «قشنگی» بسیار مناسبتر است. مضمون شعر سعدی است: «ای سرو به قامتش چه مانی / زیباست، ولی نه هر بلندی». 4. با توجه به فرنگی بودن معشوق این تشبیه اینجا خوش نشسته است. 5. مثل «نه در دل میتوان این درد بنهفت / نه کس را میتوان زین غم خبر کرد».
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ يكشنبه 27 دي 1388 ساعت 8:55 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۱)
و ابوالعلا گفت که امام احمد حنبل، اعمش را گفت: «اگر نه چنان بود که دیدار ما بر تو سنگینی نمودی، بیش از این به دیدارت آمدمی»، اعمش گفت: «تو همچنان که در خانه خویشی، بر خاطرم سنگینی»!.
[مناقب کردری ص 9]
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ يكشنبه 20 دي 1388 ساعت 5:50 بعدازظهر (نظر بدهید)
جریان استشراق، از طرفی بسیار باشکوه و زیباست، از طرفی پر است از فوائد علمی، و از طرفی دیگر، جریانی است با هویتی که برای ما مسلمانان چندان روشن نیست، و جای بحث زیاد دارد. چه کسی است که بتواند به کتاب ارزنده «تاریخ ادبیات در ایران» ادوارد براون به دیده تحقیر بنگرد؟ یا «یک سال در میان ایرانیان» برای چه کسی خواندنی و آموختنی نیست؟
اثری که مستشرقان بر طبقه فرهیختگان مسلمان گذاشتهاند نیز، قابل انکار نیست. من خود در لابلای یادداشتهایی که از گزارشهای «تازهها و پارههای ایرانشناسی» دکتر ایرج افشار در انعکاس فعالیتهای فرنگیها درباره ایران خواندهام، یا خیلی سال پیش در نامههای ادوارد براون به تقیزاده خواندهام، تأثیر گرفتهام و انسجامی که در پرداختن دقیق به موضوعات در کارهایشان دیدهام مرا پرورده است ـ و چه کسی از مخاطبان این آثار این اثرها را نگرفته است؟ اما آن هویت که در صدر این کلام گفتم، به راحتی قابل شناسایی نیست و جایگاهش را در روند برنامههای کلان و پرهزینه برخی ممالک نمیتوان به آسانی دریافت. ارتباطش با وجهههای کلان و پرهزینه دیگر این ممالک معمولاً مسکوت است و اگر کسی مثل شاعر شعری که در پی میآید به آن بدبین باشد و تیر تهمتش را با نقش نشان «بن لادن» که بدان آویز است، به این جریان هدف گرفته است، جای تعجب نیست. کافی است پژوهشگری این جایگاه را تا اندازهای تبیین کند، به این شاعر، یا نه، به مستشرقان، خدمتی شایان کرده است. چرا که باورمندانی از این دست، کم نیستند. کیمیای کینه
تقدیم به آن روان روشن؛ بزرگ مرد، استاد استاد عالی مقام جناب پروفسور سر ادوارد گرانویل براون خش خش این حیاط آرام پاییزی را در این شهر روح فزا، کمبریج خوب به خاطر بسپار. و این طعم گس قهوه عصرانه را خوب مزمزه کن. به Acknowledgments مقاله ات بیندیش: و با سپاس از خش خش گلوگاه کودکان که تشنه جویدیم و با سپاس از عصاره گس پوست دخترکان که سوخته نوشیدیم ***** وقف کردم بإذن الله ورسوله همه میراثم را تا قیامت هزاران هکتار خرابه خشم در این بنیاد جهانی برای جایزه جهانی جنگ به تولیت فرزندان شرقی ام ***** جناب ژنرال عالی مقام سر ادوارد گرانویل براون اینک تنها برازنده سینه توست این مدال افتخار؛ نقش دروغین اسامه را با هرم سوزان قلبم بر این تیر نشانده ام. ****** کار، کار کیست؟ نمی دانیم. هالوکاست؟! باکی نیست. هر چه هست سالهاست با دود و آتش این اژدهای پاک توطئه را توهم را فتنه را حرامیان حرام زاده آن دامان پلید را در نسل کشی دروغ کوره ها زنده زنده در تخم سوزانده ایم. ***** بدرود. تاریخ بی ادبیات قومت را در جغرافیای زبان بسته ستم خواهم نگاشت ای گرگ نژاد انگل سگ سان ای قرن ها در میان ما. ***** این بغض کودکان شرق، ز کفتار پیر غرب از جنس کینه است؛ اما چون نسخه شفا از جنس کیمیاست. این شعر را حضرت فیل سروده است. از فیلنامه نقل کردم.
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ سه شنبه 15 دي 1388 ساعت 2:42 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۱)
این شعر را ترکی سروده و در فصل فاصله منتشر کرده است. هزاران ایدون.
مرد فریاد برآورد :"مرا یاری نیست ؟"* کوفیان هلهله کردند :"...هلا...آری نیست" شمر تکبیر برآورد که در لشکر تو پرچمی نیست به پا ، دست علمداری نیست! [ شمر و تکبیر!؟ بلی بین حقیقت وَ دروغ ای بسا، گرچه به ظاهر، ره بسیاری نیست ] مرد غرید که تکبیر شما تزویراست ور نه حاشا که شما را به خدا کاری نیست گرم سودای خدایید به بازار سیاه آه ، مکّاره تر از این سر بازاری نیست! [ غیرتم کشت که چندی ست به بازار دروغ می فروشند وطن را و خریداری نیست ! ] مرد غرید : "مرا مرگ حیاتی تازه ست زندگی کردن با خواری ، جز عاری نیست" عُمَر سعد به ری - اما - می اندیشید - "بهتر از گندم ری هیچ بر و باری نیست.." مرد نالید : " تو را هرگز از گندم ری یا که از مردم وی حاصل سرشاری نیست آسیاها همه بر خون شما خواهد گشت نان نفرین شدگان لقمهّ همواری نیست" [ زندگی گرچه مصافی ست میان بد و خوب کربلا حادثه قابل تکراری نیست ** ، غالبا شمر و یزیدند به جولان اینجا حُر که سهل است ، در این معرکه مختاری نیست! ] * هل من ناصر ینصرنی؟ [آری نیستی را که چون اخوان ثالث در قافیه پژواکش استفاده کرده است بسیار خوش نشسته است.] ** لایوم کیومک یا اباعبدالله!
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ يكشنبه 13 دي 1388 ساعت 5:57 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۳) |
|
| www.asfar.ir -- copyright: 2007 © |