| www.asfar.ir - Articles by Ali Tabatabai Yazdi | |||
|
|||
|
|
|
از سعید بیابانکی که خداش در همه حال از بلا نگه دارد باید بگویم که شعرش ترجمه احوال انسانهای غریبی است که چشم دارند و می بینند، گوش دارند و می شنوند!
سلام بر حسين (ع) يخچال آب سرد پر از يخ لم داده بود کنج خيابان ره می سپرد تشنه و خسته شاعر قدم زنان و پريشان * شاعر ميان قحطی مضمون گويا رسيده بود به بن بست يخچال آب سرد به او داد يک کاسه طلايی و يک دست * سر زد ميان آينه آب يک صيد دست و پازده در خون يک کشتی نشسته به صحرا يک کشته فتاده به هامون * گل کرد يک تغزل خونين مثل عطش ميان دو لب هاش آن کاسه طلايی و يک دست شد آفتاب روشن شب هاش * ره می سپرد تشنه تر از پيش شاعر ميان نم نم باران يخچال آب سرد پر از يخ لم داده بود کنج خيابان...
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ دوشنبه 20 تير 1390 ساعت 11:14 بعدازظهر (نظر بدهید)
برای شیدای نازنینم گفتم، که جامع کمال و ادب و هنر است و در غوغای ناهنجار قم، از دلبستگی های من است. به یادگار در اول یکی از کتابهایش نوشتم.
به خط شکسته بخوانید مولوی با آن دل عاشق که داشت در غزلهایش تو را گم کرده بود محو رویت بود سعدی، عشق تو سینه اش را پر تلاطم کرده بود یادی از شهد لبت خیام را همنشین ساغر و خم کرده بود حافظ ار نقش خیالت دیده بود ترک شیراز از ره قم کرده بود علی طباطبایی یزدی خرداد 1390
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ دوشنبه 30 خرداد 1390 ساعت 9:52 بعدازظهر (نظر بدهید)
برای فرهمند عزیزم سرودم:
هرچند روز و شب همه ناز تو می خریم ره بر شمایلت به نگاهی نمی بریم سوگند بر کسی که بدو سجده می بریم بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم ای صاحب کرامت و ای مایه ادب ای همنشین باده و ای همدم طرب ما را رها نموده پریشان به روز و شب ما با تویم و با تو نییم اینت بوالعجب در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم گشتیم از جفای تو نالان و ناتوان آمد بهار و جور تو اش کرد چون خزان بسیار خوانده ایم در اشعار این و آن کز دشمنان برند شکایت به دوستان چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم علی طباطبایی یزدی فروردین 1390
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ پنجشنبه 29 ارديبهشت 1390 ساعت 9:27 بعدازظهر (نظر بدهید)
برای بهاره شکیبا گفتم، در وصف دلدادگی یکی از اولین دیدارهامان
بهاره با من و من با بهاره دلشادم به من سپرد دلش را، به پاش جان دادم دل بهاره برایم، دلم برایش زد بهاره گشت چو شیرین و من چو فرهادم بهاره گل شد و رویید در میان دلم بهار شد همه ایامِ تیر و مردادم نیاوَرَد شب هجران خدای بر سر ما فراق روی تو جانا کـَـنـَـد ز بنیادم بهاره جان شب هجران تو خود شکیبایی من از تو صبر ندارم، برس به فریادم علی طباطبایی یزدی
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ جمعه 19 فروردين 1390 ساعت 3:01 قبلازظهر (نظر بدهید)
دیشب ز چشمش عشق میبارید، خود دیدم
ای کاش میشد، از دو چشمش بوسه میچیدم یک بار رفتم تا نـَهم لب بر لبش، نگذاشت از کردهاش خیلی پشیمان بود، فهمیدم یک شب به خوابم آمد و آغوش خود بگشود دیگر، شبی بی یادِ آغوشش نخوابیدم گفتند عشق آسان نماید اولش، اما آخر دمارت را درآرد، لیک نشنیدم امشب شب وصلش به کام دیگران است! آه قسمت نبود این عشق، یا من دیر جنبیدم؟ علی طباطبایی یزدی
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ چهارشنبه 17 فروردين 1390 ساعت 8:46 قبلازظهر (تعداد نظرات : ۲)
خواجه را بین که از سحر تا شام
دارد اندیشه شراب و طعام شکم از خوشدلی و خوش حالی گاه پر می کند گهی خالی فارغ از خلد و ایمن از دوزخ جای او مزبله است یا مطبخ کار او بهر نفس پروردن روز و شب ریدن است یا خوردن معده فاسد ز اشتهای دروغ میدهد تیز(1) و میزند آروغ زین دو باد عفن ز طبع کثیف داد بر باد نقد عمر شریف بس که زد معده بر دماغش دود روزن عقل شد بر او مسدود(2) چون شود پر دهان و آس شکم گردد از سینه علم و دانش کم هرکه را بنگری ز دشمن و دوست قیمت او به قدر همت اوست هر که را همت این بود که مدام رودش در درون شراب و طعام قیمت او اگر بیفزاید آن بود کز درون برون آید چه از این زشت تر بود به جهان؟ که طفیل شکم کنی دل و جان 1. تیز به معنی باد شکم است اگر صدادار باشد و با فعل «دادن» به کار میرود. 2. البطنة تذهب الفطنة.
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ دوشنبه 25 مرداد 1389 ساعت 3:52 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۱)
در شبی مهتابی که روی نگار مهتاب، امشب تابشِ خورشید دارد دل آرزوی آن که میدانید دارد! آری درونِ جانِ من غوغاست امشب گویی دلم دلشورهای جاوید دارد این ماهتابِ تاشکند است آه شاید چشمی به دستافشانیِ ناهید دارد یاری که من دارم دلش سنگ است و خارا در سر غرورِ خسرو و جمشید دارد صد حیف یارم بهترین دلدارِ دنیاست ور نه، که در دل کندنش تردید دارد؟ یارم بتی افسونگر است ای حُسنجویان هر حسنِ روزافزون که میخواهید دارد وقتی خرامان میرود با عشوه و ناز رقصی چو رقصِ شاخههایِ بید دارد عیبم مکن، دلدارِ من شوخ است و شیرین دندان و لب از قند و مروارید دارد از جانبِ عقل و دل و عُرف و شریعت عشقی چنین شیرین، دو صد تأیید دارد! هرچند بهرِ عشق پیرم من ولیکن دل، نوجوان است و هزار امید دارد علی طباطبایی یزدی 12 تیر 1389
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ يكشنبه 13 تير 1389 ساعت 10:05 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۱)
برگی از گلستان سعدی از دوره تیموری از گالری هنری فریر در واشنگتن. بنى آدم اعضاى يك پیکرند كه در آفرينش ز يك گوهرند چو عضوى به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار تو كز محنت ديگران بىغمى نشايد كه نامت نهند آدمى شعر مشهور «بنی آدم اعضای یک پیکرند» در باب اول گلستان است، ذیل این حکایت: «بر بالین تربت يحيی پيغامبر عليه السلام معتکف بودم در جامع دمشق، که يکی از ملوک عرب که به بیانصافی منسوب بود اتفاقاً به زيارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست. آنـان كـه غـنـىتـرنـد مـحــتـاجتـرند ما ایرانیان مباهات میکنیم که بر سردر سازمان ملل متحده در نیویورک از میان این همه گفتارهای نیک از شاعران و حکمای سراسر عالم در طول تاریخ، همین شعر سعدی کتابت شده است:
Human beings are members of a whole, این شعر ـ چنان که سعدی در اشعارش بسیار مکرر بر احادیث نبوی نظر داشته است ـ ترجمهای است از این حدیث که از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم در بسیاری از کتب حدیثی نقل شده و فرموده: «إنّ مَثَلَ المؤمنینَ في تَوادُدِهِم وَتَراحُمِهِم کَمَثَلِ الجسَدِ، إذَا اشتَکیٰ مِنهُ عُضوٌ تَداعیٰ لَهُ سائِرُ أعضاءِ جَسَدِهِ بِالسَهَرِ وَالحُمّیٰ» و مشابه این حدیث از امام صادق علیه السلام نیز در کتاب مؤمن حسین بن سعید اهوازی از قرن سوم نقل شده است. این که در برخی مقالات، اهل تحقیق مآخذی دیگر برای مصرع دوم شعر ذکر کردهاند، چندان پسند خاطر نمینماید. مرحوم مطهری در انسان کامل، دربارهٔ این شعر سعدی فرموده است که خصلتی که سبب میشود همهٔ اعضای بدن با مشکلی که در یک عضو پدید میآید بیخوابی بکشند یا گرمای تب آنها را فرا بگیرد، وجود روحی است که بدن دارد. اگر جسد مرده باشد و دستش را تکه تکه کنند در حال بقیه اعضا هیچ تغییری حاصل نمیشود. و روح ایمان است که انسانها را اعضای یک پیکر میکند. و حدیث پیامبر که در آن مشبه «مؤمنین» اند صحیح است و شعر سعدی که در آن «بنیآدم» به اعضای جسد تشبیه شدهاند، ترجمهای است غلط. آیا ویتنامیها بنیآدم نیستند یا آمریکایی ها بنیآدم نیستند؟ هر دو بنیآدمند اما همدردی نداشتند. روح ایمان در جامعه، سبب میشود که پیکری واحد و همبسته و همدرد درست شود و روزگار، هر عضوی را در آن پیکر به درد آورد، باقی اعضا با او به بیداری و ناآرامی و تب همراه میشوند. اشکال مرحوم مطهری هر چند می تواند شرح خوبی بر این سخن باشد اما تقریباً در مورد شعر سعدی صحیح نیست. سعدی در این شعر سیمای بنیآدم را «آنچنان که باید باشند» تصویر کرده است، نه آن چنان که هستند. یعنی سعدی در این شعر دعوت کرده است به این که بنیآدم با هم چنان رابطهای را که مؤمنان دارند باید داشته باشند. یعنی شأن آدمیت را چنان می بیند که باید چنان که پیامبر اکرم فرموده است «مؤمنانه» روحی پاک در آنها باشد، که اعضای یک پیکر شوند. و برای همین است که در آخر فرموده است «تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی». چاپ اسکناس ده هزار تومانی و درج بیت اول این شعر در پشت آن، جدال قائلان به «دیگر» و «پیکر» را در این شعر، در مطبوعات زنده کرده است. در ابتدا باید گفت که صورت «اعضای یکدیگر» معنی جالبی ندارد! و تشبیه هم در آن، صورت کاملی پیدا نمیکند. البته نه این که زید گوش عمرو و عمرو پای بکر و بکر بینی زید باشد. بلکه این معنی که هر شخصی عضوی از دیگری باشد، تصور درستش این است که مثلاً یکی از دوستان من چشم من است، عزیز من است. و اگر دردی به او رسد من ناآرام میشوم. و من نیز مثلاً دست کسی هستم، اگر به من دردی برسد همهٔ اعضای او بیقرار میشوند، یعنی او بیقرار میشود. به هر حال بعید است مراد گوینده این باشد. رابطه در این معنی کاملاً دو طرفه است. بین دو انسان از یک جامعه. نهایتاً میتوان فرض کرد که این رابطه دونفره بین یک نفر و تک تک افراد کل جامعه برقرار است و همه افراد جامعه برای مثلاً دستشان که به درد آمده ناآراماند. صورت «اعضای یک پیکرند» هیچ تعقیدی ندارد. تشبیه در آن تام و تمام است و اگر شعر ناظر بر حدیث باشد، ترجمهای درست از آن ارائه شده است و اگر هم ناظر بر حدیث نباشد، کاملاً گویاست و هیچ پیچیدگی در آن نیست. هر فرد عضوی از پیکر جامعه است. گوهر همهٔ افراد انسانی جامعه یکی است. جامعه انسانی در برابر دردمندی یک فرد، ناآرامی و بیقراری میکند، تا وقتی که آن درد برطرف شود و آرام بنشیند. چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار. تشبیهی است مرکب و آسانفهم. البته چنان که میبینید، در ترجمهای هم که در بالا نقل شد و بر سردر سازمان ملل است، صورت دوم (یک پیکرند) ترجمه شده است. اما رجحان صورت دوم بر اول، دلیل بر اصالت آن نمیشود. به هر حال باید دید شیخ اجل چه فرمودهاند. به نسخ خطی گلستان که مراجعه میکنیم صورت «یکدیگر» را میبینیم. سعید نفیسی معتقد است که به علت تداول خط رقاع در روزگار سعدی، و اینکه «در این خط برخی از حروف را که ما جدا مینویسیم به یکدیگر میچسباندند و ازآن جمله برای رعایت تندنویسی، دال دیگر را به حرف یای بعد از آن متصل میکردند، هنگامی که خواستهاند این شعر سعدی را از خط رقاع به خط دیگری نقل کنند (یکپیکر) را (یکدیگر) خواندهاند و این نقص فاحش درشعر سعدی پیش آمده است» (مجله کاوش، شماره اول، دوره دوم، آبان 1342 ص 23). حال با این همه سر و صدا و در نتیجه آن، استعلام بانک مرکزی از فرهنگستان زبان برای تشخیص صورت صحیح بیت، و تأیید «یکدیگر» از طرف فرهنگستان، دیگر مجالی برای تصحیح آن نیست. خوشبختانه، شعر مشهورتر از آن است که اسکناس یکصدهزار ریالی بتواند تأثیری در آن بگذارد.
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ يكشنبه 13 تير 1389 ساعت 9:39 بعدازظهر (نظر بدهید)
دیدم به بوستان دو جوان را کنار رود
این کام آن مکیده و آن ناز خفته بود آن در برش گرفته به نرمی تنش فشرد اين گردنش گرفته در آغوش او غنود آن خندههای شهد و شکر مینمود و این نه لب ز لب گشود و نه چشم از رخش ربود وصلی شده میسر و بوس و کنار هم وصلی تمام و دیده تماشاش مینمود ): با یاد آن غزال سبکپوی بیوفا کز من فراری است، غمی در دلم فزود گشتم مصمم از پی صید دلش... چه دیر! گشتم نوان و پیر ز جور غمش... چه زود! علی طباطبایی یزدی 8/تیر/1389
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ سه شنبه 8 تير 1389 ساعت 11:12 قبلازظهر (نظر بدهید)
از آن سوي ديوار مي خواند پريسا و نسخه خطي سفينه غزلي كه مرا به آن سوي آمودريا كشيده است:
به حريم خلوت خود شبي چه شود نهفته بخوانيم به كنار من بنشيني و به كنار خود بنشانيم من اگر چه پيرم و ناتوان تو مرا ز درگه خود مران كه گذشته در غمت اي جوان همه روزگار جوانيم... به نستعليق بدي چليپا نوشته است: هرچند ميروم كه نيايم نميشود يا ديده بر رخش نگشايم نميشود هرچند ميكنم كه چو از دور بينمش خود را به عالمي ننمايم نميشود هرچند ميدهم به دل خود قرار صبر شايد به شكوه لب نگشايم نميشود هرچند ميزنم در وارستگي مگر با خود به زور صبر برآيم نميشود ..................... خدايا وصل
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ دوشنبه 7 تير 1389 ساعت 10:20 بعدازظهر (نظر بدهید) |
|