| www.asfar.ir - Articles by Ali Tabatabai Yazdi | |||
|
|||
|
|
|
زلفت بدین سپاه پریشان، جهان گرفت
آری جهان به زلف پریشان توان گرفت شاهان اسیر نرگس پرفتنه تو اند با این دو چشم، ملک خراسان توان گرفت با خال لب، که پیر و جوان را اسیر کرد آرام جان ز پیر جماران توان گرفت از هجر چشم های تو جان داده ام بیا با دیدن نگاه تو جان می توان گرفت علی طباطبایی یزدی 11/11/2011
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 3:41 بعدازظهر (نظر بدهید)
آواز سپیای رئیس سادات، با آن ته رنگ کهنی که دارد، مرا با خود به دوره صفوی می برد. ای دل نه هزار عهد کردی کاندر طلب هوی نگردی؟ خیلی قدیمتر از آوازهای قاجاری است که تا کنون شناخته ام و طعم ساده و شیرینی چون پولکی دارند. این آواز با این رنگ سپیا که بر آن است، طعم عمیق گز بادام دارد. کمی میترسم، تو گویی با تار و پود تن و جانم سر و کاری دارد. کاربرد «ترنم» در کار رئیس سادات هم حکایت از دیرینگی دارد.
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ شنبه 27 اسفند 1390 ساعت 3:34 بعدازظهر (نظر بدهید)
قم شوره زار خشک و بیابانی و عبوس
تهران هوا گرفته و بارانی و کسل اهواز پرغبار و، مه آلود اردبیل چالوس، نیمه ابری و مرطوب و معتدل از بارش مداوم باران به روز و شب در رشت گشته کوی وخیابان پر آب و گل نوروز گر هوای تفرج نموده ای شیراز معدن لب لعل است و کام دل! سید علی طباطبایی 26 اسفند 1390
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ جمعه 26 اسفند 1390 ساعت 4:00 بعدازظهر (نظر بدهید)
از سعید بیابانکی که خداش در همه حال از بلا نگه دارد باید بگویم که شعرش ترجمه احوال انسانهای غریبی است که چشم دارند و می بینند، گوش دارند و می شنوند!
سلام بر حسين (ع) يخچال آب سرد پر از يخ لم داده بود کنج خيابان ره می سپرد تشنه و خسته شاعر قدم زنان و پريشان * شاعر ميان قحطی مضمون گويا رسيده بود به بن بست يخچال آب سرد به او داد يک کاسه طلايی و يک دست * سر زد ميان آينه آب يک صيد دست و پازده در خون يک کشتی نشسته به صحرا يک کشته فتاده به هامون * گل کرد يک تغزل خونين مثل عطش ميان دو لب هاش آن کاسه طلايی و يک دست شد آفتاب روشن شب هاش * ره می سپرد تشنه تر از پيش شاعر ميان نم نم باران يخچال آب سرد پر از يخ لم داده بود کنج خيابان...
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ دوشنبه 20 تير 1390 ساعت 11:14 بعدازظهر (نظر بدهید)
برای شیدای نازنینم گفتم، که جامع کمال و ادب و هنر است و در غوغای ناهنجار قم، از دلبستگی های من است. به یادگار در اول یکی از کتابهایش نوشتم.
به خط شکسته بخوانید مولوی با آن دل عاشق که داشت در غزلهایش تو را گم کرده بود محو رویت بود سعدی، عشق تو سینه اش را پر تلاطم کرده بود یادی از شهد لبت خیام را همنشین ساغر و خم کرده بود حافظ ار نقش خیالت دیده بود ترک شیراز از ره قم کرده بود علی طباطبایی یزدی خرداد 1390
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ دوشنبه 30 خرداد 1390 ساعت 9:52 بعدازظهر (نظر بدهید)
برای فرهمند عزیزم سرودم:
هرچند روز و شب همه ناز تو می خریم ره بر شمایلت به نگاهی نمی بریم سوگند بر کسی که بدو سجده می بریم بگذار تا مقابل روی تو بگذریم دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم ای صاحب کرامت و ای مایه ادب ای همنشین باده و ای همدم طرب ما را رها نموده پریشان به روز و شب ما با تویم و با تو نییم اینت بوالعجب در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر دریم گشتیم از جفای تو نالان و ناتوان آمد بهار و جور تو اش کرد چون خزان بسیار خوانده ایم در اشعار این و آن کز دشمنان برند شکایت به دوستان چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم علی طباطبایی یزدی فروردین 1390
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ پنجشنبه 29 ارديبهشت 1390 ساعت 9:27 بعدازظهر (نظر بدهید)
برای بهاره شکیبا گفتم، در وصف دلدادگی یکی از اولین دیدارهامان
بهاره با من و من با بهاره دلشادم به من سپرد دلش را، به پاش جان دادم دل بهاره برایم، دلم برایش زد بهاره گشت چو شیرین و من چو فرهادم بهاره گل شد و رویید در میان دلم بهار شد همه ایامِ تیر و مردادم نیاوَرَد شب هجران خدای بر سر ما فراق روی تو جانا کـَـنـَـد ز بنیادم بهاره جان شب هجران تو خود شکیبایی من از تو صبر ندارم، برس به فریادم علی طباطبایی یزدی
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ جمعه 19 فروردين 1390 ساعت 3:01 قبلازظهر (نظر بدهید)
دیشب ز چشمش عشق میبارید، خود دیدم
ای کاش میشد، از دو چشمش بوسه میچیدم یک بار رفتم تا نـَهم لب بر لبش، نگذاشت از کردهاش خیلی پشیمان بود، فهمیدم یک شب به خوابم آمد و آغوش خود بگشود دیگر، شبی بی یادِ آغوشش نخوابیدم گفتند عشق آسان نماید اولش، اما آخر دمارت را درآرد، لیک نشنیدم امشب شب وصلش به کام دیگران است! آه قسمت نبود این عشق، یا من دیر جنبیدم؟ علی طباطبایی یزدی
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ چهارشنبه 17 فروردين 1390 ساعت 8:46 قبلازظهر (تعداد نظرات : ۲)
از خاطراتِ يک شب است كه اکنون در ميان يادداشت هايم يافتم. از دوره اى ست كه در كتابخانه مجلسِ تهران مشغولِ فهرستنگارىِ نسخه هاى خطى بودم و روزى در بررسى نسخ ناگهان نگارين نسخه اى سروقد به اتاقم آمد و صبر و عقلم ببُرد و طاقت و هوش.. و مرا در عوالمِ نسخه شناسى گُم كرد!
صبح از خواب چون شدم بيدار زود رفتم دوباره بر سرِ كار نسخه ها را يكى يكى ديدم زان ميان نسخه اى پسنديدم كه هنرمندى از زمان قديم زده بر آن نقوشى از اسليم گفتم اين شاهكار دوره زند در دو عالم تک است و بىمانند كه چون اين كار در جمال و كمال نبوَد در جهان بدين منوال ناگه از در درآمد آهويى سروقدّى، بلند گيسويى آمد و با ادب سلامم كرد با سلامى عسل به كامم كرد بيست ساله بتى چو روى بهار گونه تبدار و نرگسش بيمار غنچه بود و بهاره نامش بود قند و شهد و شكر به كامش بود خط و تذهيب و جدولش بى چون حُسنِ پيشانيش ز حد بيرون بكر و دوشيزه بود و آماده نه ز اوّل نه آخر افتاده نه بلاغى نه نسخه بدلى همه روشن به خط نسخ جلى فقط از صُنعِ ربّ سبحانش مانده مُهرى به صفحه عنوانش كاغذش بُد سفيد همچون برف قرمزىّ لبانش از شنگرف وه كه از طبعِ شوخ و شيرينش خنده مىزد كمندِ زرينش با كمند و جداولِ زرّين دل و دين برد از منِ مسكين آمد و روبروى من بنشست گفتم اين را نمى دهم از دست نه نشانى نه نقطه اى كم داشت زير ابرو، اجازه اى هم داشت! آرى از طبعِ شوخ و بزم آرا خط ترقين زده به خير و به لا گفتم از هر درى سخن با وى ز گل و بلبل و ز ساقى و مى كردمش با دروغ ها مشغول تا قرارِ شبم نمود قبول! نرميَش بود از ابتدا معلوم! گشت يارم چو راحة الحلقوم! هرچه گفتم قبول كرد آرى دلبرى بود و خيره طرّارى رفت از پيشِ من به عشوه و ناز مانده ام با خيالِ او دمساز گشته ام غرقِ حيرت از آن يار وقِنا ربَّنا عذابَ النار مانده ام در خيال مالامال مست و شيدا و دل پر از آمال شوقِ ديدارِ يار كورم كرد از طريقِ صواب دورم كرد هرچه بود از كتاب و دفتر و كار بوسه دادم گذاشتم به كنار دارم انديشه مى كنم تا شام چه كنم تا شود قضيه تمام شامِ امشب، چقدر رؤيايى ست ساغرم بعدِ شام، مينايى ست در دلم وَه چه شور افتاده ست كه شكارم به تور افتاده ست با بهاره قرار دارم من يک دلِ بى قرار دارم من علی طباطبایی یزدی اول ژانویه 2011
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ شنبه 11 دي 1389 ساعت 5:52 بعدازظهر (نظر بدهید)
خواجه را بین که از سحر تا شام
دارد اندیشه شراب و طعام شکم از خوشدلی و خوش حالی گاه پر می کند گهی خالی فارغ از خلد و ایمن از دوزخ جای او مزبله است یا مطبخ کار او بهر نفس پروردن روز و شب ریدن است یا خوردن معده فاسد ز اشتهای دروغ میدهد تیز(1) و میزند آروغ زین دو باد عفن ز طبع کثیف داد بر باد نقد عمر شریف بس که زد معده بر دماغش دود روزن عقل شد بر او مسدود(2) چون شود پر دهان و آس شکم گردد از سینه علم و دانش کم هرکه را بنگری ز دشمن و دوست قیمت او به قدر همت اوست هر که را همت این بود که مدام رودش در درون شراب و طعام قیمت او اگر بیفزاید آن بود کز درون برون آید چه از این زشت تر بود به جهان؟ که طفیل شکم کنی دل و جان 1. تیز به معنی باد شکم است اگر صدادار باشد و با فعل «دادن» به کار میرود. 2. البطنة تذهب الفطنة.
ارسال شده توسط سید علی طباطبائی يزدی در تاريخ دوشنبه 25 مرداد 1389 ساعت 3:52 بعدازظهر (تعداد نظرات : ۱) |
|